چشم خمارم ببين حال خرابم نگر
ناله ي غمگينترك از ريز ربابم نگر
در همه ي خاك جهان مانده ازو جاي پا
كمترم از خاك ولي خواجه ترابم نگر
هيچ جزا نيست مراجز غم هجران او
از غم هجران رخش جام شرابم نگر
باده ياقوتي ورطليست ز جنس طلا
صورت زرين من وديده ي آبم نگر
چشم خمارم ببين حال خرابم نگر
ناله ي غمگينترك از ريز ربابم نگر
در همه ي خاك جهان مانده ازو جاي پا
كمترم از خاك ولي خواجه ترابم نگر
هيچ جزا نيست مراجز غم هجران او
از غم هجران رخش جام شرابم نگر
باده ياقوتي ورطليست ز جنس طلا
صورت زرين من وديده ي آبم نگر
مرغ ما تخم گذاشت
جوجه اش اردك شد
اردكي زشت و سياه
همه ي مردم ده در عجبند
كدخدا میخندد
راستي پرسش من اين بودست
كه چرا نيچه ز زن مي ترسد
و چرا بازي گرگم به هوا
اين همه حامي بي دل دارد
كدخدا ميترسد
همه جا سبز چو دشت دمن است
پس چرا سوز زمستان همه جا پيچيدست
ناله اي مي شنوم
مادري ميگويد
كودكم يخ زده است
كدخدا مي گويد:
"مگر امكان دارد
فصل سيفي كاريست"
مادرك كودك يخ بسته ي خود را به بغل مي فشرد
وبه خود مي گويد
نكند مرده خدا
راستي عاقبت اردك زشت
مثل شه نامه خوشست؟
يا كه اين جوجه ي نا خواسته را
كركسي آوردست
كدخدا..................